احضار مجدد هادی منتخبی به کميته انضباطی 


هادی منتخبی دانشجوی سال چهارم رشته کامپيوتر دانشگاه اصفهان و از اعضای سابق انجمن اسلامی دانشجويان دانشگاه اصفهان، بار ديگر به کميته انضباطی اين دانشگاه احضار شد.
وی در تاريخ 1/4/84 دو احضاريه جديد از کميته انضباطی دانشجويان دانشگاه اصفهان به تاريخ های 28/2/84 و 25/3/84 دريافت نمود که از او خواسته شده بود برای پاره ای توضيحات به کميته انضباطی مراجعه نمايد. او روز شنبه 4/4/84 در محل کميته انضباطی دانشجويان حاضر شد و موارد اتهامی به وی ابلاغ گرديد. برخی موارد اتهامی عبارتند از: حضور فعال در تجمعات و ميتينگ های قبل از انتخابات، انتشار بيانيه غيرقانونی و فاقد مهر و امضای انجمن اسلامی دانشجويان مبنی بر تحريم انتخابات، توهين و هتاکی به مسئولين دانشگاه و ...
شايان ذکر است که برای هيچ يک از موارد اتهامی به اين دانشجو, مستند قانونی ارائه نگرديده است.
نکته قابل توجه آن است که اين دانشجو در نيمسال جاری تحصيلی بنا به حکم کميته انضباطی دانشجويان محروم از تحصيل می باشد، بنابراين در اين نيمسال دانشجوی دانشگاه اصفهان به شمار نمی رود و جالب اينجاست که در زمانی که وی دانشجو به حساب نمی آيد از سوی کميته انضباطی دانشجويان برايش احضاريه ارسال می گردد.
نکته قابل توجه ديگر آن که کميته انضباطی دانشجويان دانشگاه اصفهان سابقه برخورد طولانی با هادی منتخبی در طی دوران تحصيلش و به دليل فعاليت سياسی او در دانشگاه را دارد که با احکامی نظير محروميت از تحصيل، محروميت از کليه خدمات رفاهی دانشگاه از جمله خوابگاه، کمک هزينه و وام تحصيلی و ... همراه بوده است.

هادی منتخبی
شماره تماس: 09122187344
ايميل: HadiMontakhabi@Yahoo.com




دم خروس از زیر عبای آقای ابطحی هم بیرون آمد 


این آقای ابطحی مثل اینکه مردم رو احمق فرض کرده که داره جوانان را از امنیتی شدن اوضاع در صورت انتخاب نشدن آقای معین می ترسونه . اگر ایشان یادشون رفته که اکثر زندانیان سیاسی فعلی در دوران آقای خاتمی اصلاح طلب !!! دست گیر و شکنجه شده اند ما یادمون نرفته .
مدیار هنوز هم به جرم ابراز اندیشه در وب لاگ شخصی اش در زندانه . او هم که در دوران آقای خاتمی دستگیر و شکنجه و زندانی شده !!!
زهرا کاظمی را هم که در دوران ایشان در زندان به قتل رساندند . قتل های زنجیره ای هم که باز در دوران ایشان اتفاق افتاد و تازه ایشان شق القمر کرد و این قتل ها را افشا کرد ولی چه فایده که در دوران درخشان !!! آقای خاتمی قاتلان نه تنها آزادانه می گردند بلکه ارتقاع مقام هم گرفته اند !!! در عوض وکیل بازماندگان همین قربانیان قتل های زنجیره ای یعنی آقای ناصر زرافشان در زندان و تحت شکنجه هستند !!!
حمله به کوی دانشگاه هم که باز همچنین ... دانشجویانی که مورد حمله قرار گرفتند بعضا هنوز هم زندانی هستند !!! اما ضاربان آنها آزاد شدند !!! صد البته در دوران اصلاح طلبان و آقای خاتمی !!!
تعطیل فله ای مطبوعات هم که باز در دوران اصلاح طلبان و با پذیرش حکم حکومتی از جانب مجلس اصلاح طلب اتفاق افتاد !!!
آقای ابطحی مردم و بخصوص جوانان را از چه چیز می ترسونند ؟
اگر منظور ایشان اینه که اگر جناح مخالف اصلاحات پیروز بشه وضع از اینی هم که هست بدتر خواهد شد که باز در شرایط فعلی از نظر فشار افکار عمومی در داخل و خارج از کشور غیر ممکنه و تازه هیچ بعید هم نیست که محافظه کاران در صورت پیروزی از نظر آزادی های اجتماعی خیلی هم دست و دل بازتر از اصلاح طلب ها عمل کنند تا حداقل به این ترتیب جو داخل را کمی آرام نگهدارند .
به هر حال آقای ابطحی از زمانی که وب لاگ می نویسد خیلی سعی کرده بود که چهره ئی مردمی از خود ارائه دهد اما در این واپسین روزهای قبل از انتخابات ایشان هم چهره واقعی خودش را نتواننست پنهان کند چون به قول خود ایشان موقعیت حساس است و بسیار تعیین کننده برای بقای نظام !!!
ناگفته پیداست که جنگ جنگ قدرت است و بس !
آقای ابطحی و کلا اصلاح طلبان باید خیلی پیش از اینها این پند حافظ را گوشواره گوش می کردند که :
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
وای اگر از پس امروز بود فردائی




بيچاره آن ملتي که به قهرمان نياز داشته باشد! 


از آزادي گنجي بي نهايت خوشحالم. همين که اين پرمدعايان يه کمي سر مبارک رو خم کردند و حالا به هر بهانه اي که مي خواد باشه، به خواست ما تن دادند ، جاي خوشحاليه. عکسهاي زير امروز به دستم رسيده ؛ ديدنش خالي از لطف نيست:








بمباران گوگلی برای کمک به آزادی اکبر گنجی



دوستان عزیز، برای کمک به راه‌اندازی یک بمباران گوگلی لطفا" کد زیر را در وب‌لاگ یا سایت‌تان وارد کنید.

<a href="http://www.rsf.org/article.php3?id_article=13356">Human Rights</a>

وقتی این کار رو کردید یک همچین چیزی خواهید دید:

Human Rights




تصميم تاريخی 


ساده انگارانه‌ترين و عوامانه‌ترين تحليل درباره‌ی ردصلاحيت ابتدايی معين و تاييد دوباره‌اش، اين است که آن را يک نوع بازی سياسی از طرف رژيم جمهوری اسلامی برای گرم شدن تنور انتخابات دانست. بازی سياسی‌ای که کليت نظام ( رهبر و جناح راست از يک طرف و مشارکت و اصلاح‌طلبان از طرف ديگر)‌ سر آن به توافق رسيده‌اند و معين بازيگر توانای آن بوده است.

اصولا تئوری توهم توطئه در ايران مشتريان پر و پا قرصی دارد. خيلی‌ها دوست دارند با ساده‌سازی بدون منطق و کودکانه‌ی مسائل، شرايط را به گونه‌ای تصوير کنند انگار که يک گروه و حلقه‌ی قدرتمند، منسجم و عاقل در راس نظام قرار دارد که همه چيز را به صورت دقيق برنامه‌ريزی می‌کند و مردم هم متوجه اين برنامه‌ريزی‌ها نمی‌شوند و هر بار گول سياست‌های اين گروه نخبه را می‌خورند! جملاتی مثل: « خاتمی هم از خودشان بود و هشت سال هوشمندانه سر مردم شيره ماليد.» در اين چند مدت اخير و « همه‌ی اين‌ها بازی است که مردم را پای صندوق‌های رای بکشانند.» در اين يکی دو روزه، ريشه در همين تفکر توهم توطئه دارد.

اما واقعيت اين است که معين وارد جريانی شد که شايد پيش‌بينی نمی‌کرد به اين‌جا بکشد. معين که در يک فضای کاملا سرد سياسی کانديداتوری‌اش را اعلام کرد،‌ در اظهارنظرها و وعده‌های انتخاباتی خود از همتای سابقش خاتمی پا را فراتر نهاد و با طرح موضوعات راديکالی چون امکان تغيیر بخش‌هايی از قانون اساسی، رعايت موازين حقوق بشر و ايجاد معاونت حقوق بشر، استفاده از نيروهای ملی‌ ـ مذهبی در کابينه، نپذیرفتن حکم حکومتی در صورت تصدی پست رياست‌جمهوری، بحث درباره‌ی حجاب و آزادی نوع پوشش و به نظرسنجی گذاشتن آن و ...عملا چهره‌ای آوانگارد از خود به نمايش گذاشت. اما به خاطر فضای سرد سياسی حاکم بر جامعه و جو بی‌اعتمادی مردم نسبت به اصلاح‌طلبان ــ که به واسطه‌ی عمل‌کرد هشت ساله‌ی ايشان به وجود آمده‌بود ــ کسی خيلی اين شعارها و وعده ها را جدی نگرفت و حتی نظرسنجی‌ها تا همين اواخر نشان از آرای پايين معين داشت.

صحبت‌های معين درپاره‌ای از موارد آن‌قدر خارج از محدوده‌ی گفتمان غالب در مجموعه‌ی نظام بود که بسياری از تحليلگران سياسی امکان پذيرش چنين خواسته‌هايی از طرف حکومت ايران را چيزی در حد صفر می‌دانستند و معتقد بودند احتمالا کانديدای مشارکت با اين تحليل که می‌داند در انتخابات رای نخواهد آورد؛ مسايلی را مطرح می‌کند که منجر به رد صلاحيتش شود تا خود و حزب متبوعش به صورتی آبرومندانه از عرصه‌ی انتخابات کناره‌گيری کند.

از طرفی شورای نگهبان که بدون شک نماينده‌ی قشری‌ترين و سنتی‌ترين طيف جناح راست به حساب می‌آيد؛ پس از جرياناتی که در انتخابات مجلس ششم به وجود آمد و فشاری که از طرف جريانات ارتودکسی مثل انصار حزب‌الله و ساير گروه‌های تندرو به شورای نگهبان به‌خاطر تاييد صلاحيت‌ها وارد شد؛ شمشير را از رو بست و در انتخابات مجلس هفتم نشان داد که ديگر به هيچ‌وجه نه خطر می‌کند و نه حاضر به تحمل هزينه‌ی کم‌ترين ريسکی است.

انتخابات مجلس هفتم که برگزار شد؛ ميزان مشارکت به کم‌ترين حد خود رسيد و تبعاتش گريبان‌گير نظام شد. طيف آينده‌نگرتر و عاقل‌تر نظام به اين نتيجه رسيد که در برهه‌ی فعلی که نظام در عرصه‌ی جهانی کاملا تحت فشار است؛ مشروعيت مردمی برای نظام از اهميت حياتی برخوردار است. به همين‌خاطر تصميم بر اين گرفته شد که معين حتی با وجود همه‌ی مخاطراتش پذيرفته شود.

استراتژی محافظه‌کاران در تايید صلاحيت معين را می‌توان در موارد زير جست‌و جو کرد:

ــ احتياج مبرم به مشروعيت مردمی برای نظام در شرايط فعلی و استفاده از هر ابزاری در اين جهت

ــ اختلاف انداختن بين گروه‌های مختلف اصلاح‌طلب
ــ به وجود آوردن يک چهره‌ی دموکراتيک حداقلی برای نظام و نمايش فراجناحی عمل‌ کردن رهبر
ــ جا انداختن مفهومی به نام حکم حکومتی و مجبور کردن اصلاح‌طلبان به پذيرفتن آن
ــ جلوگيری از اعتراضات بدنه‌ی دانشجويی گروه‌های اصلاح‌طلب در مورد رد صلاحيت کانديدايشان
از نظر محافظه‌کاران تايید صلاحيت معين خطر چندانی متوجه کليت نظام نمی‌کند زيرا اگر معين کانديداتوری را نپذيرد، به اين معنا است که وی و جبهه‌ی مشارکت بايد برای هميشه از دايره‌ی نظام خارج شوند و اين توجيه برای محافظه‌کاران به‌وجود خواهد آمد که معين و اصلاح‌طلبان چون برنامه‌ای برای اداره‌ی حکومت نداشتند مجبور به کناره‌گيری شدند وگرنه امکان فعاليت را نظام برای آن‌ها مهیا کرده بود.

و اما اگر معين هم‌چنان در عرصه‌ی انتخابات باقی بماند:

ــ عده‌ی زيادی از هواداران گروه‌های اصلاح‌طلب به خاطر پذيرش حکم حکومتی از طرف معين، نسبت به جريان اصلاح‌طلبی نااميد می‌شوند و جدای از ريزش نيروهای بدنه‌ی اصلاح‌طلبان، اقبال افکار عمومی نسبت به آن‌ها کاهش خواهد يافت.

ــ حکم حکومتی به عنوان يک ابزار موثر و کارا مشروعيت خواهد يافت.
ـ با توجه به فضای سياسی جامعه و نظرسنجی‌ها، معين به احتمال زياد رای لازم را برای ورود به کاخ رياست‌جمهوری نخواهد آورد.

حال در اين ميان، اين که شورای نگهبان ابتدا خودسرانه معين را رد صلاحيت کرد و بعد رهبر دخالت کرد، يا اين که رد صلاحيت اوليه و متعاقب آن نامه‌ی حداد عادل به رهبر و نامه‌ی رهبر به جنتی و بقيه‌ی داستان بر اساس يک سناريوی از پيش نوشته شد پيش رفت چندان مهم نيست، مهم اين است که:

جناح راست با تايید صلاحيت معين، عملا توپ را در زمين اصلاح‌طلبان انداخت و آن‌ها را در شرايط بحران قرار داد. معين و حزب متبوعش که خودشان را برای يک خداحافظی آبرومندانه و قرار گرفتن در جای‌گاه يک اپوزوسيون منتقد، آماده کرده بودند حالا در آستانه‌ی انتخاب يک تصميم بسيار مهم قرار گرفته‌اند: اين‌که با اين شرايط در انتخابات حاضر شوند يا نه.





عادت کردیم - نوشته‌ ای از مسیح علی‌ نژاد


"عادت کردن" حس غريبي است که اين سال ها به طرز فجيعي گريبان ايرانيان را گرفته بي آنکه لحظه اي رهايشان کند.
به قتل هاي زنجيره اي عادت کرديم و عادت کرديم هزاران اعتراض به کشته شدن بي رحمانه نوانديشان کشور را ببينم و به همان اندازه عادت کرديم بي پاسخ گذاشتن و بي تفاوت گذاشتن از اين اعتراض ها را نيز ببينيم.
عادت کرديم موتورهاي حامل پيام توقيف روزنامه ها را در تحريريه روزنامه ها ببينيم وعادت کرديم فردايش هزاران فرياد و اعتراض به بستن فله اي مطبوعات را بشنويم، به همان اندازه عادت کرديم بي خيالي گرداندگان اصلي پروسه تعطيلي هاي مکرر روزنامه را نيز ببينيم.
عادت کرديم همفکران و همراهان اصلي رييس جمهور منتخب 22 ميليون مردم ايران را پاي ميز محاکمه و زندان و استيضاح ببينيم و فردايش هزاران اعتراض و انتقاد شديد الحن به اين روند را بشنويم و به همان اندازه بي خيالي و شانه بالا انداختن سنگ اندازان اصلي و موافقان به دادگاه و محکمه کشاندن نزديک ترين کسان رييس جمهوري را هم ببينيم.
عادت کرديم به احضاريه هاي مکرر اصحاب قلم و اهالي دانشگاه، اينکه فردا، هزاران اعتراض و شکوه و شکايت به بستن و زدن و دربند کشيدن را فرياد کنند و به همان اندازه عادت کرديم به نشنيدن فريادهاي معترضين عادت کرديم.
عادت کرديم به دنياي مجازي هم رحم نکنند و اهالي اينترنت و دنياي ديجيتالي را نيز بگيرند و ببرند و ببندند و به باز هم به بازتاب گسترده آن سخت عادت کرديم .
عادت کرديم شوراي نگهبان به جاي مردم، تصميم بگيرد و کانديداهاي انتخابات هاي مکرر را آنچنان قلع و قمع کند که ديگر جايي براي انتخاب نماند، عادت کرديم فردا بازتاب اعتراضات به رد صلاحيت هاي گسترده را ببينيم که البته باز هم به همان اندازه عادت کرديم که بي خيالي جنتي و اعوان و انصارش در شوراي نگهبان را نيز ببينيم.
عادت کرديم که هر روز بحراني را در گوشه اي از کشور پديد آورند و عادت کرديم که عده اي بر اين بحران تند و تند فرياد کشند و اعتراض کنند و عده اي پنبه در گوش، کار خويش پيش ببرند، بي آنکه آب از آب تکان بخورد.
عادت کرديم که ببينيم روزنامه هاي زنجيره اي برنگردند و اکبر گنجي در زندان بماند، عادت کرديم که مردم هر روز از پاي صندوق هاي راي بيشتر فاصله بگيرند و برنگردند. به مجلس هفتم عادت کرديم، به شوراي شهر عادت کرديم به همان اندازه که عادت کرديم هر روز فحش بخوريم، ، کتک بخوريم، حذف شويم، تحقير شويم، بترسيم.
امروز دوم خرداد است نه ماشين ها گل و ربان زده اند و نه راي اولي ها فرياد شور و شوق و شعف سرداده اند و نه 22 ميليون ملت خوشحال هستند.
اما ياد گرفتيم،‌‏ عادت کنيم گوشه اي از تحريريه بنشينيم و در مدح و مزمت اقدام انقلابي شوراي نگهبان، که باز هم جاي ملت تصميم گرفت و کانديداها را يکي پس از ديگري قلع و قمع کرد، مصاحبه بگيريم، آخر اين ملت هم عادت کرد؛ امروز فرياد اعتراض به رد صلاحيت ها را بشنود و فردا نشنيدن اين صدا را ببيند، بي آنکه آب از آب تکون بخورد.
امروز دوم خرداد است و هشت سال از حماسه دوم خرداد و رياست خاتمي بر جمهوري کشور گذشت، او هم عادت کرد که انتخابات مسله دار برگزار کند به همان اندازه که نيمي از جمعيت کشور عادت کردند که بي تفاوتي، بي خيالي، دلسردي، دلزدگي و اينکه ياس حديث مکرر زندگي شان باشد.
مقصر کيست؟




بايد از اکبر گنجي دفاع کرد، رضا معيني 


من به نام مبارزه با فراموشي از او دفاع مي کنم، فقط برای انجام وظيفه ام، تا فراموشي چيره نشود. فراموشي مادر سکوت است. فراموشي ست که ما را به مرز انتخاب برای گزينش "جاني اصلح" کشانده است

کمال رفعتي صفا در شعری و در سوگ هزاران زنداني به دار آويخته گفته بود:

به باغ های دزد زده مي مانيم!
قبول کنيد
در روزگار رگبار
اندوه ميوه ای که بر شاخه مي ماند
از اندوه ميوه ای که بر زير چکمه له مي شود
هيچ کمتر نيست.

نمي دانم چرا اين شعر به ذهنم آمد، بهتر بود همان شعر نمي دانم کدام شاعر آلماني را مي نوشتم، همان که بارها آن را شنيده ايم. چرا مي گويم شنيده ايم؟ که نه تجربه کرده ايم، ديده ايم. همان شعر که مي گويد:
اول آمدند و کمونيست ها بردند
من حرفي نزدم، چون کمونيست نبودم
بعد آمدند سوسيال دمکرات ها بردند باز هم من چيزی نگفتم چون سوسيال دمکرات نبودم
و همين گونه مثل تاريخ خود ما "بردن ها" ادامه پيدا مي کنند، تا آخر که "او" را مي برند و ديگر کسي نيست تا حرفي بزند. ما از خردادها فاصله گرفته ايم و چند مرداد و شهريور پر خون و مرگ را هم پشت سر داريم. اما هنوز وقتي که کسي را مي برند و ما با او هم عقيده نيستيم حرفي نمي زنيم. نه همان درست تر است به باغ های دزد زده مي مانيم که ميوه های آن بر شاخ مي مانند تا در تکرار دهشتناک تاريخ و در سکوت "برده" شوند. يگانه ی سرشت تاريخ اين باغ که کشور ماست آيا سرکوب در سکوت است.

سرگذشت تلخي داريم، ما، نسل من، رای اولي هایي که ٥٧ که به جای اصلاحات، انقلاب کرديم! تاريخ را در مدرسه برای ما از همه ی وقايع انساني خالي کرده بودند. به من نه تاريخ کشورم را که "روايت رسمي حکومت" ياد دادند. خالي از حافظه ی جمعي و واقعيت بدور از ارزش های رايج در جهان. استبداد تنها حال را نمي گيرد که فردا را مي سوزاند. در روزهای خرداد شصت و در زندان به يکباره اهميت آزادی و حقوق انساني را شايد در فاصله ی ميان دو "تعذير" شناختيم. با تلخ خندی بر لب هامان، دير شده بود. نمي بايست در همان فردای ٢٢ بهمن در برابر دادگاه های انقلاب که نه دادگاه بودند و نه برای انقلاب، سر خم مي کرديم و يا بدتر "اعدام بايد گردد" مي گفتيم. نمي بايست اجازه مي داديم که "جنايت را چون مذهب حق موعظه" کنند. اگر از همان اول مي مانديم و مي گفتم : اعدام نه! زندان و شکنجه و بدرفتاری با زنداني نه! و يا چون امروز اگر مي گفتيم " عدالت برای نصيری" آری درست خوانديد برای نصيری که اگر جنايت کرده بود حق داشت که در دادگاهي عادلانه و برخوردار از همه حقوق خود محاکمه شود. روزگاری چنين تلخ تر از زهر بر سرمان نمي آمد که فقط حکايت هامان از شکنجه و زندان و اعدام باشد. آن زمان ما نسل اولي ها مي بايست به رهبر انقلاب مي گفتيم حق نداريد کسي را پيش از محاکمه ای عادلانه مجرم بخوانيد و فتوا برای قتل اش صادر کنيد. چنانکه کرد و به فرمانش کشتند.

اگر ما در آن زمان "همه با هم" به اين رفتار غير انساني اعتراض مي کرديم، در خردادها و مرداد و شهريورهای شصت و شصت و هفت به دارمان نمي زدند. ما همه سکوت کرديم و بدتر حمايت کرديم همراه شديم و اعدام کرديم. چنانکه امروز در باره ی برخي هنوز سکوت مان ادامه دارد.

اين سکوت چه در آن زمان و چه امروز در برابر زندانياني که ناعادلانه به زندان افتاده و از بيماری رنج مي برند. سکوت تنها نيست. اين سکوت جرم است. "عدم همياری به انسان در خطر" جرم است.

از روزهای پر"عطر و اميد" بهمن ٥٧ برای نسلي جز سر آغاز کابوسي دهشتناک و برای نسلي ديگر جز روايت رسمي حکومتي چيزی ديگر در يادها نمانده است. کابوسي از مرگ در زندان و جبهه و خيابان. مي توان سکوت را توجيه کرد. من سياستمدار نيستم و کانديدايي هم در آستين ندارم که به خاطر آن بار گران سکوت در برابر جنايات را بر گردن ديگران بگذارم. مي توان پشت فرضيه های از چپ و راست جامعه شناسي و روانشناسي پنهان شد و در باره ی "توهم" و "ترس" و "ناآگاهي" تئوری ساخت. باشد! اما با هيچکدام از اين تئوری ها تاکنون نتوانسته ايم پاسخ آن مادر پير را که تنها فرزندش را زنداني کردند تا سيداسداله لاجوردی تئوری "حُريت" را در قرن بيستم ثابت کند و بعد به دارش بکشد، بدهيم. ترس واقعي ست. درست است. بايد باشد. اما نمي دانستيم که اگر حرفي نزنيم، چون کمونيست نيستم، بهايي نيستم، منافق نيستم، روزنامه نگار نيستم و... سکوت حاکم مي شود. ديگر کسي نيست تا فراموش نکند و سکوت را بشکند. سکوت مثل انفرادی ست، مثل قبرهای حاج داود در حصار، مثل اوين و شب های اعدام در پشت بند چهار، مثل تنهايي خانواده های قتل عام سال ٦٧، مثل قتل های زنجيره ای، مثل ترور بي صدای آن ٨٠ –٩٠ نفر که گنجي ليست کرده بود. مثل مرگ زهرا کاظمي، مثل تنهايي عليجاني و رحماني و صابر، مثل بي کسي مجتبي لطفي و سعيد ماسوری مثل حافظه ی تاريخي ما، که مي خواهند از ديروز همه خالي باشد و ناتوان برای ساختن هر فردايي. تلخ و پر درد.

من از اکبر گنجي دفاع مي کنم نه فقط برای آنکه روزنامه نگار است و معروف است و مانيفست جمهوری خواهي نوشته است. من به نام مبارزه با فراموشي از او دفاع مي کنم، فقط برای انجام وظيفه ام، تا فراموشي چيره نشود. فراموشي مادر سکوت است. فراموشي ست که ما را به مرز انتخاب برای گزينش "جاني اصلح" کشانده است. فراموشي با منطق انقلاب يک روز حکم کرد که شکنجه شدگان به شکنجه گر "تحول" پيدا کنند و همبندان سابق خود را در اوين و توحيد و حصار به شلاق ببندند. فراموشي روز ديگر با منطق اصلاحات مي گويد بگذار صندوق های راي مان را پر کنيم، آزادی زندان و زنداني بعد! صندوق ها را از چه مي خواهند پر کنند؟ ترس و وحشت و نفرت پنهان، فراموشي و سکوت و عزا؟ نزديک به صد سال است که زندان و اعدام سياسي در مرکز هر تحول ايران است، شتری است که در خانه همه مي نشيند و مويه ی هيج مادری نمي تواند جلوی آنرا بگيريد. مويه ها هم فراموش مي شوند. رای دادن وقتي که هر زنداني در زندان هم از حقوق خود بي بهره است و جانش در خطر به چه کاری مي آيد. که دوباره جاني اصلح گروه گروه قرباني به قربانگاه برد. و يا آن ديگری که خود را مدافع آزادی و اصلاح مي داند دوباره بر تريبون رسمي تکيه زند و به توجيه جنايت برخيزد که "نه ما کسي را برای عقيده اش نکشتيم خشونت کردند و ما دفاع کرديم!!"

من از اکبر گنجي دفاع مي کنم نه برای آنکه قهرمان است. نه برای آنکه سکوت را شکست نه برای آنکه با شکستن اين سکوت به حرف نزدن آن زمان خود در سالهايي که "توهم" داشت و يا "ناآگاه بود" و يا مثل من سکوت را باور کرده بود اعتراض کرد. پيگيری ماجرای قتل های زنجيره ای تنها افشاگری نبود. شکستن سکوت در باره ی مسئله برانگيز مهم جامعه ما بود. همان که جنايت با آن فاجعه در فاجعه توليد مي کند. داستان ديروز نيست که مسئله امروز و فردای ماست.

نمي گويم که تا پيش از اکبر گنجي کسي از جنايات نمي گفت. نه. مگر مي شود در کشوری که صد تا صد تا اعدام مي کردند و با وقاحت ليست شان را چون قبول شدگان در کنکور در اطلاعات و کيهان منتشر مي کردند؛ کسي در اين باره نگفته باشد. اما تا پيش از اکبر گنجي و عمادالدين باقي پديده ی " مبارزه با مصونيت از مجازات" که تکيه گاه مبارزه با خشونت و جنايت دولتي ست، دست کم در سطحي چنين گسترده طرح نشده بود. من اکبر گنجي را نمي شناسم، شناخت من در حد خواننده و شهروند است. برای من مهم نيست در باره ی انگيزه ی گنجي چه مي گويند. "برای جنگ جناحي بوده و يا خودش هم از آنها بوده و ..." من به همان معيار قديمي که اين روزها برای قهرمانان و دلاوران جنگ نديده در سرزمين مجازی از مد افتاده است، هنوز باور دارم. معيارشناخت حقيقت عمل است.

در عمل چه شده است. پنج سال از جواني کسي برای کاری که مي توانست نکند و کرد يعني افشای جنايات دولتي برای اولين بار در کشوری مثل ما که دولت فقط با جنايات سياسي مي تواند حکمراني کند، در زندان به هدر رفت. مي توانست نکند و يا با نوشتن دو خط آزاد شود. اما نکرد و ننوشت. همين. گنجي ست که "کميته حقيقت ياب" را طرح مي کند. "مبارزه با مصونيت از مجازات" و تلاش برای تشکيل "کميته حقيقت ياب" همان حلقه گم شده در رابطهي فراموشي و سکوت با حقيقت و حافظه تاريخي ماست. اين خواست ديروز نيست که امروز ما را در بر مي گيرد و فردای ما را روشن مي کند. همين دو کار کافي ست تا اين روزنامه نگار در تاريخ ما ماندگار شود.

آناني که امروز در دفاع از گذشته پشت مصلحت و سياست و سکوت پنهان مي شوند، فقط حقيقت را قرباني مي کنند. هيچ مصلحتي بالاتر از دانستن حقيقت نيست و اولين گام در مبارزه با فراموشي شکستن سکوت است.

گنجي بيمار است از حق درمان محروم اش کرده اند آنهم درست در زماني که نمايش دمکراسي انتخابات به راه انداخته اند همه از آژدان و عاليجناب هم مدرس دمکراسي شده اند. چند روز پيش عليجاني اعتصاب غذا کرده بود. ديروز اعتصاب غذای مجتبي سميعي نژاد پايان يافت و فردا گنجي اعتصاب غذا مي کند و روز بعد شايد يکي ديگر .... و ما حرفي نمي زنيم!

در معرکه ای که به نام انتخابات به راه افتاده است وظيفه روزنامه نگاران همگامي با قدرت نيست، فردا دير است، از همين امروز هم خود و هم مردم را فرا بخوانيم تا به آزادی زندانيان عقيدتي و روزنامه نگاران زنداني رای دهيم.

رضا معيني
٢٩ ارديبهشت ۱٣٨٤



آرشيو

This page is powered by Blogger. Isn't yours?

Weblog 

Commenting by HaloScan.com